|
من هم روزی خواهم مرد ای کاش در آن روز مرا کنار جویباری زیبا به خاک سپارند تا هم سخن آب گردم و دلم در یایی شود . من هم روزی خواهم مرد ای کاش مرا در بوستانی زیبا به خاک سپارند تا هم نوا گردم با بلبلان خوش الحان و هر سحر سحر گاهان نظاره گر تولد لاله و شقایق باشم . من هم روزی خواهم مرد ای کاش آن روز مرا در مرتفع ترین نقطه دنیا به خاک سپارند تا همدم ستاره ها و همدل خورشید تابان و هم نفس مهتاب شبانگاهان شوم . سکوت
من ز سرزمین رویاها با تو سخن می گویم من از پس ثانیه ها و لحظه ها با تو سخن می گویم من ای خاک خوب میهن از پس اشکها و لبخند ها با تو سخن می گویم بی تو ای خاک خوبم هیچم ، پوچم ، خاکستر سردم و با تو فر یادم ، طوفانم ، عشقم من از میان قبیله ام با تو سخن می گویم با تو زنده ام و بی تو بسان مرداب خاموش و ساکن . سکوت
دلم می خو است : سقف آسمان فرو ریزد وز آن عرش بلند کبریا ئی آتش فرو ریزد ، - نا میرا و سوزان – و این آتش بسوزاند خر من عمر ستمگر و این آتش کند گرم آشیان طفل بی مادر و این آتش ........ نه ! ای وای خدای من ! نخواهد من دلم این را ! چون می دانم ، گر از آسمان پاک تو آتش فرو ریزد ، بسوزاند خر من عمر آن ، طفل بی مادر ، کند گرم آ تش ات ، آشیان آن جبارا ن سر کش را ! ولی ای وای خدای من نخواهد من دلم این را ! نخواهد من دلم این را سکوت
شبهای ..... شب های دل تنگی شب های پریشا نی و غربت شب های بیداد شب هایی که میان عقل و دل جنگ است ، را در خلوت خویش تجربه کرده ام . و می ترسم از این همه ، تردید از این همه ، تنهایی از این همه ، غربت و می ترسم از این همه سکوت از این همه ظلمت از این همه نا امیدی به انتظار چه نشسته ایم ؟ من از این همه به انتظار( نشستن ها ) هم می ترسم من از سکوت خودم ، تو ، و حتی سکوت خدا می ترسم ! به انتظار چه نشسته ایم ؟ چشم به یاری کدامین منجی بسته ایم ؟! من از این همه صبر نا بجا از فریاد بی صدا می ترسم ! من از سکوت خودم تو ، و سکوت خدا می ترسم به انتظار چه نشسته ایم ؟ نمی دانم !!!!!!! سکوت
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است بیا ره توشه بر داریم قدم در راه بی باز گشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ ................. مشیری
مهما نی خد ا به مهمانی دعوت شده بودم . یک مهمانی ویژه! مهما نی متعلق به کسی بود که با تما م وجود م عاشقش بودم ، اما هیچوقت فرصتی پیش نیومده بود که عشق و و علاقه خود مو براش بیان کنم . یعنی مقصر خودم بودم ، هیچوقت عشقمو به زبان نیاورده بودم ! ولی میدونم که اون تمام احسا س من و نسبت به خودش مید ونه . یعنی همه چیز رو از تو چشمام می خوند و یقین داشتم آنچه رو هم که در دلم می گذشت می دونست . بهترین لباسم رو پوشیدم و دستی به سر و صورتم کشیدم . وای ! چقدر لباس سفید بهم میومد . با خودم می گفتم : یعنی چطور ازم استقبا ل میکنه ؟ آخه ، اون خیلی بهم محبت کرده بود ، اما من همیشه بی توجه بودم ، محبت ها شو نادیده گرفته بودم و .... یعنی من و می بخشید ؟ شاید ! آخه من و مهمون خونه ا ش کرده بود . در خونه ا ش رو که زدم ، خیلی شر منده بودم ! خیلی ..... اما تا در و باز کرد ، بهم لبخند زد و آغوش باز کرد و من و تو آغوشش گرفت و گفت : خوش ا ومدی . وای ! که در آغوشش محبوبم چه قدر آرامش داشتم . چه عطری ، چه حسی ! می خواستم داد بزنم که عاشقتم . گفت : هیچی نگو ! همه چی رو میدونم ! گفتم : تو خلوتم همیشه صدات می کردم . گفت : خبر دارم . صداش هنوز تو گوشمه که می گفت : هر کسی که مرا بخواند دعایش را اجابت می کنم . و چه دل نشین بود این صدا . و چه آرام بخش بود این آغوش و ..... صدای گوش نواز قران ، عطر یاس و سفره ای گسترده پیش رویم بود ، در ماهی پر برکت به نام رمضان . آری : امشب مهمان خدایم بودم ! خدایا : تو را دوست دارم که سر چشمه دوستی تویی و به تو عشق می ورزم که منبع عشق تویی . خدایا ...... سکوت
|
About![]()
از قلب ما تا خدا یک راه مستقیم هست
Home
|