تبليغاتX
تولدی دیگر

تولدی دیگر

 



نام شعر : پشت درياها

قايقي خواهم ساخت

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت

 فهرست كامل منظومه ها و اشعار سهراب سپهري

 

+نوشته شده در 84/09/19ساعت0:35توسط سکوت | |

باورت می شود نازنین !؟

 

که ا شک خدا را د یده ام ، آن هنگا م که در گذ ر گاه نا دا نی

 

به بها یی اند ک ا نسا نیت را می فروختند !

 

باورت می شود نازنین !؟

 

من ا شک خدا را د ر سپیده د می که اند یشه ها را به

 

دا ر کشیده ا ند  د یده ام !

 

باورت می شود نازنین !؟

 

اشک  خدا را آن هنگام که دختر 9 ساله شهرمان

 

طعمه دیو صفتان مرد نما شده بود  دیده ام !

 

باورت می شود نازنین یار ؟

 

دیشب باز خدا گریه می کرد !

 

چرا که دیده بود چگونه با بند ترازوی عدالت ، انسانیت

 

را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی ، به جرم .....

 

به دار کشیده اند !

 

و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!

+نوشته شده در 84/09/17ساعت0:13توسط سکوت | |

 

گفتم ، گفت

 

بدو گفتم که با من از خدا گوی ،

 

به من گفت : نازنینم ،

 

به هر قطره به هر ذ ره به هر جا

 

                                       تو خدا جوی

 

بدو گفتم : چگونه مه جبینم ؟

 

به من گفت : نازنینم ،

 

به هر قطره به هر ذ ره به هرجا

 

                                خدایت با تو می گوید سخنها

 

بدو گفتم : چه می گوید خدایم ؟

 

به من گفت : نازنینم

 

به هر قطره به هر ذ ره به هر جا

 

                                    خدایت با تو می گوید ، این سخنها

 

مرا در هر کجایی جستجو کن

 

چون مر را یافتی بازم شناسی

 

چو من را با وجودت باز شناسی

 

محبت در دلت گردد فزونی

 

وزان پس من شوم عاشق ترینت

 

از آن پس هر که را عاشق شوم من

 

بیارم نزد خود در عرش اعلاء

 

خدایی گردی و با من بمانی

 

بهشتی گردی و در روز محشر

 

دوباره زنده گردی جاودانه .

 

 

سکوت

 

+نوشته شده در 84/09/10ساعت0:27توسط سکوت | |

 

نیست رنگی که بگوید با من

 

اندکی صبر سحر نزدیک است

 

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

 

وای این شب چقدر تاریک است

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

 

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

 

صخره ای کو که بدان اویزم ؟

 

مثل این است که شب نمناک است .

 

دیگران را هم غم هست به دل

 

غم من لیک غمی غمناک است

 

سهراب

 

+نوشته شده در 84/09/10ساعت0:26توسط سکوت | |