تبليغاتX
تولدی دیگر

تولدی دیگر

 

صبر خواهم کرد

فاصله زباد نیست

فقط به اندازه یک عمر

و خدایی هم هست

و خدایی که هنوز به صبوری من ایمان دارد .....!

+نوشته شده در 84/10/27ساعت7:11توسط سکوت | |

 

پرندهای که مرده بود

به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپار م .

+نوشته شده در 84/10/27ساعت7:8توسط سکوت | |

 

..................

می دانستند دندان برای تبسم نیز

                                        هست

                                       اما تنها

بردریدند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در 84/10/27ساعت7:6توسط سکوت | |

وه که جهنم نیز

چندان که پای فریب در میانه باشد

زمزمه اش

نا خوشایند تر از زمزمه بهشت

نیست .

شاملو

+نوشته شده در 84/10/18ساعت6:58توسط سکوت | |

از مرگ .......

 

هر گز از مرگ نهراسیده ام

 

اگر چه د ستا نش از ابتذال شکننده تر بود

 

هراس من – باری – همه از مردن در سر زمینی است

 

که مزد گور کن

 

از بهای آزادی آدمی

 

افزون باشد .

 

 

شاملو

+نوشته شده در 84/10/16ساعت3:39توسط سکوت | |

پيغام ماهيها

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.



+نوشته شده در 84/10/16ساعت3:31توسط سکوت | |

 

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست

 

……………………………………………………..

 

 

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !

باز كن پنجره را !

 

تو اگر باز كني پنجره را،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايي را .

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد .

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد؛

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش؛

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .

صحبت از سادگي و كودكي است .

چهره اي نيست عبوس .

كودك خواهر من،

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،

شوكتي مي بخشد .

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را ميخواند !

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -

 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات،

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .

باز كن پنجره را ! -

- صبح دميد ! .

.................................................

و چه روياهايي !

كه تبه گشت و گذشت .

و چه پيوند صميميتها،

كه به آساني يك رشته گسست .

چه اميدي، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .

 

دل من مي سوزد،

كه قناريها را پر بستند .

كه پر پاك پرستوها را بشكستند .

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

................................................................

 

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد؟

.....................................

 

 

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،

با تو اكنون چه فراموشيهاست .

 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد !

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي،

- خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

 

.......................................

دشتها نام تو را مي گويند .

كوهها شعر مرا مي خوانند .

 

كوه بايد شد و ماند،

رود بايد شد و رفت،

دشت بايد شد و خواند .

 

در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟

در من اين شعله عصيان نياز،

در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟

 

حرف را بايد زد !

درد را بايد گفت !

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشي شدن دوستي است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

...................................

 

حمید مصدق

 

+نوشته شده در 84/10/11ساعت7:25توسط سکوت | |

 

روز گار دیریست ......

 

روز گار دیریست که به تنهایی خویش

 

به تو می اند یشم  .

 

لیک دست و پایم در زنجیر

 

نفسم افسرده است

 

و نشا طم مرده است .

 

تو مرا می خوا نی

 

و به من می گویی

 

که به من نزد یکی

 

روز گار دیریست که به تنهایی خویش

 

می کنم هر چه تلاش

 

که ببندم در غم ، بیهو ده است

 

چون شوند باز

 

یک به یک ، پی در پی

 

در ها بر رویم

 

دل من افسرده است

 

و نشاطم مرده است

 

تو مرا می خوانی

 

و به من می گویی که به من نزدیکی

 

و در این تاریکی

 

من ترا می جویم

 

با دلی سوخته از رنج زمان

 

سر به آستان تو من می سایم

 

دست از دامان غیر بر دارم

 

و به دامان تو من آویزم

 

و درون دل تنهای خودم

 

نور را می یابم

 

آری ، آری

 

تو به من نزدیکی

 

تو شدی هم نفسم

 

و در این خلوت خویش

 

من ترا می یابم

 

با دلی سوخته از رنج زمان

 

سر به آستان تو من می سایم

 

دیر گاه ا ست که تنها نیستم

 

و تو ببستی در غم بر رویم

 

و به من فهماندی

 

که در این تاریکی

 

بروم در پی نور

 

دیر گاهی است که ای خالق من

 

من ترا یافته ام ، درون دل خویش

 

به یقین می دانم

 

که دگر تنها نیستم

 

دل من قبله نور

 

تن من پر ز سرور

 

چون ترا یافته ام

 

و تو شدی هم نفسم .

 

 

سکوت

 

 

 

+نوشته شده در 84/10/01ساعت23:43توسط سکوت | |

 

الهی :

 

توانگران را به دیدن خانه خواندی و درویشان را

 

به دیدار خداوند خانه ، آنان سنگ و گل دارند و

 

اینان جان و دل ، آنان سر گرم صورتند و اینان

 

محو در معنا ، خوشا آن توانگری که در ویش

 

است .

 

( علامه حسن زاده آملی )

 

+نوشته شده در 84/10/01ساعت0:36توسط سکوت | |