تبليغاتX
تولدی دیگر

تولدی دیگر

 

 

محمد (ص) سر نوشتی جالب و شگفت انگیز دارد . مسلمین سعی نموده اند

از او یک موجود مافوق بشر بسازند و خصایص انسانی او را نادیده بگیرند

چنانکه واقدی از مورخین اسلامی در مورد ایشان گفته :

همین که از مادر متولد شد گفت الله اکبر، در ماه اول می سرید ، در ماه دوم

می ایستاد و ماه سوم راه می رفت ، ماه چها رم می دوید و ماه نهم تیر می –

انداخت !!!!!!!!!!!!!!

هیچ شکی نیست که حضرت محمد (ٌص) نسبت به دیگران بر تری هایی داشته

است به لحاظ هوش فراوان و اندیشه عمیق و روحیه ظلم ستیز اما به تصریح قران

و خود ایشان او هم انسانی بوده مثل دیگر افراد بشری و از همان خاکی سرشته شده

که دیگران .

باید گفت کسانی که به عنوان رسولان و انبیا مبعوث شده اند مقام و هویتی بالاتر از

انسانهای دیگر نداشته بلکه آنها هم مثل ما بشر بوده اند و از میان بشر برای ابلاغ

رسالت الهی انتخاب شده اند و چون از میان بشر بوده اند توانسته اند به این مقام

برسند ، بنابر این هر یک از افراد بشر که تصمیم بگیرد که در این راه حر کت کنند

قدرت و توان این را دارند که به پای آنها برسند و مثل آنها عمل کند و مثل آنها زیست

کنند و مثل آنها باشند ، هر انسانی که راه کمال را در پیش بگیرد به جایی می رسد که

که می پذیرد قران کلام خداست و وقتی پذیرفت که قران کلام خداست یعنی قران بر او

وحی شده ( هدایت عام)

باید بدانیم که رسالت محمد( ص) باز کردن غل و زنجیر از دست و پای فکر روح بشر

است نه بستن و به زنجیر کشیدن و چه خوب است نگاهی بیندازیم و ببینیم تحت نام

دین و شریعت در دورهای مختلف چه به خوردمان داده اند .

 

+نوشته شده در 85/08/27ساعت21:25توسط سکوت | |

 

رهی جز کعبه  و  بتخانه  می پو یم که  می بینم

گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا

 

+نوشته شده در 85/08/24ساعت12:54توسط سکوت |

 

شب و تاریکی و ظلمت را قداستی نیست . اما چرا هنوز

ما شب قدر و یلدا ودر بین مسیحیان کریسمس را جشن

می گیریم ؟

روز و شب مصادیق عینی هستند از نور وظلمت واین

مصادیق عینی مثالهایی هستند برای بیان روشنایی و تاریکی

در قلمرو اندیشه انسانها .

همانطور که شب در طبیعت باعث میشود که انسان به پیرامون

خود اشراف نداشته باشد تاریکی در قلمرو اندیشه باعث می شود

که انسان استعداد ها و امکاناتی را که در وجودش هست نبیند و

به گونه ای دیگر در تاریکی فرو رود .

در عرصه روابط اجتماعی هم ، هنگامی که تاریکی بر روابطمان

حاکم شود دیگر برای ساختن ایندهای نیک دست به دست هم

 نخواهیم داد و به تخریب هم می پردازیم و باعث عقب افتادگی

جامعه خواهیم شد .

طبق نظر مسلمین ( و به نوعی در ادیان دیگر ) خدا نور است و

ظلم پی امد تاریکی و ظلمت است و این باور در زندگی فردی و

اجتماعی ما اموری مرتبط به هم هستند .

درک صحیح ما از چرخه روز و شب و تشخیص روشنایی از

تاریکی مقدمه  ی بر پیدا کردن افقهای معنایی و جدید در انسان

می شود .

یلدا مثالی است برای دورانی که تاریکی و دوروغگویی و .....

جوامع انسانی و همه روابط فردی و اجتماعی انسان را تحت

تاثیر قرار داده است .

در این شب اند یشید ن به روشنایی و طلب ان سبب می شود که

کم کم روشنایی  و نور جای تاریکی و ظلمت را بگیرد ( یلدا :

شبی که در ان روشنایی متولد میشود )

دانایی و روشنایی موقعی بوجود می اید که ما نه به خاطر ارج

نهادن به تاریکی بلکه به سبب پیدا کردن روشنایی و دانایی ،

بیداری و هوشیاری را پیشه کنیم .

و اینگونه است که یلدا و قدر و میلاد مسیح معنای مثبت خود را

بیان می کنند .

احیا در قران به شب قدر مشهور است و قدر یعنی اندازه و توانایی

هایی که در یک آدم و جامعه و ملت قرار داده شده ، خواه ما از قدر

 خود آگاه باشیم یا نه .

اگر از توانایی خود آگاه نباشیم و اگر نوری نباشد و اگر نتوانیم خودمان

بر سرنوشت خود مسلط باشیم و اگر به هر بهانه ای و اما و اگری یا ترس

و........ سکوت و تاریکی را پذیرا شویم تلاشمان برای زنده بودن و زندگی

بیهوده نخواهد بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

سکوت

 

  

 

+نوشته شده در 85/08/16ساعت12:42توسط سکوت | |

 

 

اگرخدا نبود، او مي‌توانست با پسر خاله‌اش تنيس بازي كند. مي‌توانست با پسرهاي ديگر هم راحت حرف بزند. به‌خاطر دختر بودنش هم خجالت نكشد از كسي هم نترسد، پنهان كاري هم نكند. دروغ هم نگويد. اين را خودش برايم گفته بود. بعد گرفتار كابوس‌هاي هراس انگيزي شده بود تا بتواند در باور خويش بگنجاند كه از كجا معلوم كه خداباشد؟.

مگر معلم‌هاي مدرسه بلد نيستند دروغ بگويند؟ مگر در كتاب‌هاي درسي و غير درسي نمي‌توانند دروغ هم بنويسند؟ مگر اين‌همه آدم‌هاي خوب به‌هم دروغ نمي‌گويند؟
مي‌گفت: مانده‌ام با اين داستان آفرينش كه مدام برايم مي‌گويند چه‌كنم. خدا اين را آفريد، آن را آفريد، آسمان‌ها و زمين را آفريد، ما را آفريد، شما را آفريد. حالا هم مدام مي‌گويد من نان شما را مي دهم پس مرا اطاعت كنيد، مرا دوست داشته باشيد، مرا بپرستيد هرچه من گفته‌ام همان كنيد. اين را نبينيد، آن را نخوريد، آن‌را نشنويد، آن را نگوييد، آنجا نرويد، آنجا ننشينيد. اطاعت كنيد تا بچه‌هاي خوبي باشيد. مي‌گفت دارم خفه مي‌شوم، نفسم بند آمده، مثل عنكبوتي در انباري‌هاي نمناك و تاريك شده‌ام.
بعد شنيده بود كه برخي فلاسفه‌ گفته‌اند «خدا نيست». اين بود كه رفته بود كتاب‌هاي فلسفه را زير و رو كرده بود تا كلامي پيدا كند براي نبودن خدا، بعضي‌ها گفته بودند هست، بعضي‌ها گفته بودند نيست، عده‌اي گفته بودند شايد باشد شايد نباشد. اما او موقتا احتياج داشت كه خدا نباشد تا بتواند دوست‌داشتن‌هايش را بي‌‌هول هراس به آزمون بگذارد. اين بود كه با هزار آشوب و دودلي پيش خودش فرض كرده بود خدا نيست. چندتا از بچه‌هاي ديگر هم كه هنوز دوره دبيرستان را تمام نكرده بودند مي‌خواستند به همين نتيجه رسيده باشند. بعضي‌هاشان هم كه فيلسوف‌‌مآب‌تر بودند فكر مي‌كردند به ياس فلسفي رسيده‌اند.
تا اينجا انگار زور دوست داشتن از زور خدايي كه به بچه‌ها درس داده بودند بيشتر شده بود. اما مشكل ديگر اين بود، يا بگو اين هست، كه بچه‌ها دوست داشتنِ يكديگر را ياد نگرفته‌اند، تمرين نكرده‌اند. به‌روايت اهل مدرسه، رابطه‌‌ي دوستي بايد ميان انسان و خدا باشد، ميان انسان و قديسين باشد. ميان زمين و آسمان باشد، ميان آدم‌هاي واقعي و معبودها ومعشوق‌هاي مجازي باشد. شايد همين بوده كه اين دوست‌داشتن‌‌هاي مجازي سهم چنداني براي دوستي‌هاي واقعي ميان اهل زمين با هم باقي نگذاشته. چه‌رسد به رابطه‌ي دوستي ميان اجناس مذكر و مونث. باز هم شايد به همين گونه بوده است كه عشق و دوست داشتن‌هاي واقعي و زميني، فرصتي براي شكفتن نيافت. حالا عشق و دوست داشتن، به غول نافرهيخته‌اي مي‌ماند كه در حد غريزه‌اي تربيت ناشده و تلطيف نايافته‌ باقي مانده، غولي كه جز حجم‌ها چيز ديگري را نديده، و جز حجم‌ها چيز ديگري را به‌ياد نمي‌آورد، وقتي هم بيدار شود همه‌ي ارزش‌هاي انساني و عاطفي را در سرراه خود ويران مي‌كند. معشوقه‌هاي بي‌سر مي‌خواهد اين غول. عشقي در هم آميخته با نيرنگ و دروغ و تجاوز.
حالا كه بچه‌ها خدا را و احكامش را پشت سر بگذارند، نوبت به تجربه‌هاي تلخ و بي‌فرجامِ دوست داشتن‌ هايي از اين دست مي‌رسد. حاصل هم، نسلي شكست خورده در سوداي عاشقي است. نسلي ناكام در دوست داشتن. نسلي گرفتار وسواس‌هاي پيدا و پنهان كه چون خوره جانش را به‌تباهي كشانده. به تباهي مي‌كشاند. نسلي بي‌اميد. بي‌فردا.
مگر مي‌توان بدون دوست داشتن به آينده‌اي اميد داشت؟ مگر دوست داشتن و اميد خويشاوند هم نيستند؟ و نسلي برآمده از فرياد‌هاي زنده باد مرگ چه‌گونه دوست داشتن را و اميد را بازخواني كند؟
برج بلندي را نشانم داده بود كه تا حالا پنج نفر خودشان را از آن بالا انداخته‌اند و هديه‌ي حيات را به آفريننده‌اش پس داده بودند. تا ديگر مجبور نباشند آدم‌هاي خوبي باشند. شايد هم تا شكست خويش را در دوست داشتن، با فروپاشي‌ِ پيكر خويش به‌همه نشان دهند. وقتي آن برج را نشانم مي‌داد برق نگاهش به وحشتم انداخته بود. نفسم بند آمده بود. مانده بودم چه بگويم.
با خود واگويه مي‌كردم، واگويه مي‌كنم، كه اي چشم وچراغ دلم، روزگاري نه چندان اين‌گونه، هم خدا بود و هم دوست داشتن، هم خدا بود و هم عاشقي، در آن ايام خدا هم اهل زمين بود، كروبيان خودش را كه درد عاشقي را نمي‌شناسند نادان و ابله خوانده بود، با گِل آدم انسي داشت خداوند،‌ عاشق بود، خداي حافظ و سعدي بود خداي شيخ ابوالحسن خرقاني بود، خداي ليلي و مجنون بود،‌ خداي عين‌القضات بود، خداي مزارهايي بود كه وعده‌گاه عشاق مي‌شد، امام زاده‌ها و مقربين درگاهش نذر و نياز عاشقان را پاسخي شايسته‌ي عاشقان مي‌دادند. قرآنش شاهدي براي عهد و پيمانِ دلدادگان بود. تا عاشقان پيمان خويش زير پا نگذراند، تا نيرنگ و دروغ و تجاوز در ميانه‌ي دوست‌داشتن پايي ننهد. تا خدا تجلي عشق در زمين باشد.
علي طهماسبي

 

+نوشته شده در 85/08/11ساعت17:6توسط سکوت | |