تبليغاتX
تولدی دیگر

تولدی دیگر

 

سلام

مدتی نخوا هم بود

                             اما همیشه شما دوستان خوبم در قلبم

                                                                                  به یادگار خواهید بود .

 

+نوشته شده در 85/09/27ساعت21:45توسط سکوت | |

بهل کاین آسمان ِ پاک
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند
کآن خوبان پدرشان کیست
و یا سود و ثمرشان چیست...
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش به سان ِ شعله آتش دواند در رگم خون ِ نِشیط ِ زنده بیدار
نه این خونی که دارم پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دُم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندودِ رگهایم
کشاند خویشتن را همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب ِ من
این غرفه با پرده های تار
و می پرسد صدایش با ناله ای بی نور:
(( کسی اینجاست؟!
الا من باشمایم... آی...
می پرسم کسی اینجاست؟!
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی
یا که لبخندی
فشار گرم ِ دست ِ دوست مانندی..))
و می بیند صدایی نیست
نورِآشنایی نیست
حتی از نگاه ِ مرده ای هم رد پایی نیست؟
صدایی نیست الّا پِت پتِ رنجور ِ شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم ِ کار مرگ
و زان سو می رود بیرون به سوی غرفه ای دیگر
به امّیدی که نوشد از هوای تازه آزاد
ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است
از اعطای درویشی که می خواند:
(( جهان پیر است و بی بنیاد
از این فرهاد کُش فریاد!))
و زانجا می رود بیرون به سوی جمله ساحل ها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه نو پرده های تار
(( کسی اینجاست؟!!))
و می بیند همان شمع و همان نجواست...
...

اخوان

+نوشته شده در 85/09/22ساعت13:20توسط سکوت | |

 

 

پسرک بی آن که بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت و بی آنکه

بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت . پرنده افتاد ، با لهایش شکست و

 تنش خونی شد . پرنده هم می دانست که خواهد مرد . اما پیش از مردنش

مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هر گز هیچ چیز را نیازارد .

پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند .

اما پرنده شکار نبود . پرنده پیام بود .پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :

(( کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی ،که یک حلقه اش درخت

است و یک حلقه اش پرنده . یک حلقه اش انسان و یک حلقه اش سنگ ریزه

حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید .

و هر حلقه ای در دل حلقه ای دیگر است. و هر حلقه پاره ای از زنجیر ، و

و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟!

و وای اگر شاخه ای را بشکنی ، خورشید خواهد گریست ، وای اگر سنگ

 ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد ، وای اگر پرنده ای را بیازاری

 ، انسانی خواهد مرد .

زیرا هر حلقه را که بشکنی ، زنجیر را گسستی ای . و تو امروز زنجیر خداوند

را پاره کردی.))

پرنده این را گفت و جان داد .

و پسر آن قدر گریست تا عارف شد .

 

((عرفان نظر اهاری  ))

 

 

+نوشته شده در 85/09/17ساعت13:36توسط سکوت | |