تبليغاتX
تولدی دیگر

تولدی دیگر

از امروز برای تو خواهم نوشت ، آری تو یی که از من به خودم

نزدیکتری ، اما خیلی دور و دست نیافتنی ، برای تویی خواهم

نوشت که مرا ، احساسم را را می فهمی  و می شناسی .

برای تویی می نویسم که در لمس نیایی ، اما همیشه و هر جا

با تک تک ذرات وجودم حست می کنم و به تو ایمان دارم و

همیشه دوستت دارم .

آری برای تو ...... فارغ از نام ونشانی .

روزگارت باد شیرین ، شاد باش .

آدمی ، عشق  :

آدمی دانه ای پاشیده شده به دست خا لق بر این کره خاکی است

تا از حالت با لقوه به صورت با لفعل در آید و به کمال رسد و

رسول شود و خدا شود ، این یعنی باز گشت به خالق یکتا ، یکی

 شدن با او ، این یعنی عاشق شدن و همدیگر را طلبیدن و به وصال

 رسیدن ، این یعنی زندگی .....

و عشق نیازمند به رهایی هست نه تصاحب و در این ره ایثار بایدت .

و اما عشق چیست ؟

 

عشق از خود گذشتن است و دگری را خواستن و در این را اقرار به

زبان کافی نیست ، بلکه باید به عمل اقرار کنی تا سر بلند در ایی .

عشق را می توان آموزش محبت دانست در جهانی پر از اندوه و

نفرت .

مهربانم :

همیشه به یاد داشته باش که با عشق افریده شده ایم . پس همیشه پذیرای

عشق باشیم و آن را با آغوش باز بپذیریم . تا بعد حسرت روزهایی را که

می توانستیم عاشق باشیم و طعم عشق را مزه مزه کنیم اما به دلیل باور

 های غلط آن را از خود دریغ کردیم نخوریم

بیا عاشق باشیم ، یکی شویم  و جلوه حق را در وجود هم ببینیم .

عشق یعنی جلوه گاه حق شدن

عشق یعنی گم شدن ، پیدا شدن

........

عشق یعنی زندگی ، پایندگی

عشق یعنی ، همزبانی ، همدلی

......

عشق یعنی پر کشیدن سوی یار

عشق یعنی زیستن در کوی یار

......

عشق از حیوان بسازد آدمی

عشق از کافر بسازد مسلمی

.....

عشق را معنی همان عشق است و بس .

 

                                                      سکوت

25/11/85

 

+نوشته شده در 85/11/25ساعت14:55توسط سکوت | |

سلام :

امدم تا دوباره بنویسم ، اما نه از موضوعی خاص

بلکه از هرچی که حرف دلم هست ، می نویسم تا

بگویم هستم و بودن حق من است و زیستن هم ، آن هم

زیستن با آرامش و شادی .

آمدم تا دیگر نگذارم سنت ها و قوانین و ....... به بندم کشند

می خواهم رها باشم ، رهای رها و در هوای بودن اوج بگیرم

و پرواز کنم. ودر این بین دوستان را هم ، میهمان دل خودم می نمایم .

و فریاد می زنم :

دوستتان دارم فارغ از نام و ملیت و مذهب و....

گویند نامت چیست ؟

انسان .

گویند خانه ات کجاست؟

آغوش مادرم ، زمین .

گویند چه چیز سیرابت می کند ؟

خدا ، اما نه خدایی که شمایان باورش دارید !

گویند چه می کنی ؟

خدا را می بویم ، در عطر این گل .

خدا را می چشم در طعم این سیب سرخ.

متعجب شوند و گویند :

حوریان بهشتی را هم دید ه ای ؟

آری ، آری

بار ها و بارها ........

نظاره کنید ، آنانند ، کودکانی که معصومانه یکدیگر را به آغوش کشیده اند

و بازی را به تجربه نشسته اند .

گویند دیوانه است

به زنجیر ش کشید !

و من این دیوانگی را به یقین  با هیچ چیزدر عالم شما  به معامله نمینشینم .

 

 

 

سکوت  

                             11/8/85

+نوشته شده در 85/11/21ساعت14:11توسط سکوت | |